تبليغاتX
... چهار سال صبر عاشقانه

... چهار سال صبر عاشقانه

این وبلاگ عاشقی است که باید 4 سال صبر کند تا به عشقش برسد .

از اول ....

        از اول شروع مي كنم و همه چيز رو به روال گذشته بر ميگردونم ...
مطمئن باش...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:28  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

ولتاینت مبارک

        سلام
خوبی ؟ امیدوارم که خوب و خوشحال باشی . به قول بچه ها امروز ولتاینه . خلاصه ولنتاینت مبارک .... دلم برات "." شده . مواظب خودت باش .... کاشکی می تونستم باهات حرف بزنم .... اما نمی شه ... خوب دیگه به رو های خوش آینده باید فکر کرد ... مواظب خودت باش ... دوستت دارم .... ببخشید باید سریع dc بشم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:46  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

شروع امشب ....

ساعت یه ربع به 2 بامداد هستش . تو خونه ی بابام همه خوابیدند جز من که دارم گریه می کنم . سعی می کنم خوابم اما نمیشه . فقط می خوام گریه کنم . تو ام که کنار من نیستی . کاش بودی و آرومم می کردی ... خدا کنه تو هم خوابیده باشی مثل بقیه آدم ها ....
دعوتت می کنم امشب به نبودم به یادم ..//.. تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم
همیشه دوستت دارم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:47  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

قلب من ...

سلام
بذار اول یه شعر از کتاب ادبیات فارسی بگم . همه ی بچه ها این شعر رو با من می شناسند ...

چه خوش روزی بود روز جدائی // اگر با وی نباشد بی وفایی
اگر چه تلخ باشد فرقت ی ار // در او شیرین بود امید دیدار
خوش است اندوه تنهایی کشیدن // اگر باشد امید باز دیدن

خوبی ؟ چطوری ؟ من که دلم به شدت برات تنگ شده ... می خواهم هر لحظه تو رو ببینم اما ... خوب نمی شه دیگه :(( . ؟؟؟؟؟ جانه من زیاد گریه نکنیا . اصلا گریه نکن . چون دلم میگه داری گریه می کنی . گریه نکن دیگه ...
میگن 25 همین ماه ولنتاینه . یعنی روز عشق ... روزت مبارک عشق من ...
همیشه وقتی باهات بودم و پیشم بودی یادم می رفت چی می خواستم بگم و وقتی می رفتی و ارتباطی نداشتم حرفام یادم می اومد . خلاصه کلام الان هم به این وضع دچار شدم . ؟؟؟؟؟تا به همیشه دوستت دارم ....
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

نبودی ....

تو مدرسه تون نمایشگاه بود . رایمن چند روز پیش رو تابلو اعلانات مدرسه خونده بود که قراره یه تیم از مدرسه بیاد تو مدرسه شما . خلاصه منو خبر کرد و من و رامین با نامه ی رسمی مدیرمون اومدیم تو مدرسه ی شما . برای ما دو نفر یه لیدر گذاشتند و کلی تحویلمون گرفتند .
خلاصه همه زیر و رو مدرستون رو گشتیم و من تو رو پیدا نکردم .... عزیزه دلم کجا بودی ؟ نمی تونستم از قبل با تو هماهنگ کنم به خاطر همین فکر کردم که امروز هستی ... ..... ولی امروز نبودی ... حالا باید برای مدیرمون گزارش بنویسم . ولی حالم خوب نیست و نمی نویسم .... مواظب خودت باش ... دوستت دارم عزیزم ....
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

دوستت دارم ...

اگه بدونی دلم برات چقدر تنگ شده ... اگه بدونی که اشک هام چقدر شده ... همه ی اینا فدای یک خنده ی تو بشند ... عشق من ... قربونه دل تنگت بشم که واسم تنگ شده ... عشق من ... با تمام وجود دوستت دارم ... دل تنگ نبینمت اااا ... عزیزه من ... جان من غصه نخور و بخند ... می دونم سخته ولی لا اقل دل من آروم تر می شه ... یه عمر همه ی این دوری ها رو جبران می کنم ...
همیشه به یادتم ... با تمام وجود دوستت دارم ... پ؟؟؟؟ من ... اسمت برای من آرامش بخشه .... تو رو دوست دارم تا زمانی که ستاره ها تو آسمون می درخشند ... دوستت دارم ....
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

یه چند وقت دیونه شدم !

        توی این چند وقت یه اتفاقاتی افتاد که هیچی نگم بهتره ! خلاصه امشب یه سری به وبلاگ زدیم و دیدیم کلی نظر داریم و به همشون باید جواب بدیم !!! سوال اول اینکه اسم عشق من چیه ؟ "نمیتونم بگه ٰ آخه یه جورایی تکه ! بقیه نظراتم که در متن بود اعمال کردم . از مهدی ، نیلوفر ، مژگان ، هادی ،دونه (!) ، و همه کسانی که به ما نظر دادند ممنون . یه سخن با عشقم : دوستت دارم ....
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:56  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

دوستت دارم ...

دلم واست خیلی تنگ شده ... کاشکی بودی و می دیدی که دارم یواش یواش از بین می رم . ولی خوبیش به اینه که 3 سال دیگه می بینمت ... البته اگه تا اون موقع زنده بمونم . .. نمی دونم چی بگم که باور کنی دارم برای دیدن دوباره ی تو لحظه شماری می کنم .... تنها امید من تویی .....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:43  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

سفری نیاز دارم ...

دروغ نگفنه باشم آخرین باری که رفتم سفر تابستون سال پیش بود که با داییم اینا رفتیم همدان . اون جا مادرم یه دایی داشت (خدابیامرزتش) . هیچی اون موقع عروسی پسرش بود و خود دایی هم زنده بود . اون جا بهم خیلی خوش گذشت . اخه بابام عادت داره که سفر هم سیاحتی باشه هم زیارتی ! ما رو 100 بار مشهد برده و برگدونده . خدا رو بازم شکر . خلاصه به یه سفر نیازمندیم .
سفر نامه ، این کارو بابام 1000 بار انجام داده . هر جا که می ره یه سفر نامه می نویسه . البته تو دفترچه و می اره که ما بخونیم . تو سفر نامه حج بابام خوندم کله 2 رو که اومده بتراشه پوستشونو کنده !!! یکیشون از فرط جراحت رفته بیمارستان سعودی ! آخه همه بابای ما رو دوست دارند دیگه . یعنی همه می شناسنش . در کل یه سفر نامه هم به تقلید از بابامون می نویسیم . اما کدوم سفر ؟
تا صدامون در میاد مسافرت دلم می خواد ! میگن بین سر درس و مشقت . بزرگت شدی مثل خواهر برادرت مهندس شی . بابا آخه من چی کار کنم ؟ لا اقل یه سفر بریم خستگی از تنمون در بیاد . خداییش من عشقه سفرم . یه بار هم بچه بودم با شوهر خالم رفتیم شمال ! آخ که عجب شوهر خاله جکی دارم من ! تو راه فقط خندیدیم . اون موقع 5 سالم بود ولی از بس که خوش گذشت تا الانشم یادمه .
حالا سفر رفتن یه طرف ... آدم سفری که با عشقش میره یه طرف ! دلم گرفت . یعنی می شه؟! خدا پدر این رفیقای نابابو در بیاره که همش تو کلاس به ما استرس تزریق می کنند . آخه کلاس پارسالمون همین کلاس امسالمونه ! یا بالعکس ! پارسال می گفتیم می امسال خندیدیم . امسال انگار عزادارم . نه جکی نه خنده ای ... هیچی به هیچی ... ولی به بعدش می ارزه . بچه ها گریه می کنند و ما(؟!) می خندیم .
آدم هیچ وقت خسته نمی شه . انقدر میرم خواستگاریش ( شاید بار اول OK شد! ) تا بهم بدنش یا بیمیرم . واقعا می میرم . شاید فکر کنی که الان داغمو دارم یه چیزی می پرونم . اما باور کنید زندگی بدون اون واسم هیچی نمی ارزه . آخه یه چیزی فراتر از اون چیزی که فکر می کنین عاشقشم .
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:8  توسط عاشق ترین مرد دنیا  | 

امروز 3 ماه و یک هفته و دو روزه که ...

    امروز صبح ساعت 5 از خواب پا شدم و رفتم 5 تا نون طبق روال گذشته خریدم . صبحانهمو خوردم و یک 15 دقیقه هم عربی خوندم . این ها حالتم از نظر جسمی بود که خیلی خوبه .... اما از حالت روحی حالم خیلی گرفته بود . دیشب یه آهنگ دستم اومد با صدای احسان خواجه امیری که دو سه بیتشو می ذارم ...
اگه دستم به جدایی برسه       اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما                 از شب و روز خدا خط می زنم
واقع چی مشد اگه جدایی نبود . آدم چقدر از این حالت بدش می یاد .  خلاصه با این آهنگ  دوباره حال ما دگر گون شد و دلم واسه عشقم تنگ شد . فکر کنم الان مدرسش باشه . . . خلاصه همیشه به یادشم و بالاخره یه روز بهش می رسم ...
 زندگی ما هم واسه ی خودش قصه و غصه ای داره . نمی خوام بگم تنها غصه ی من دوری اونه بلکه بزرگترین غصه من دوری اونه ... تا همیشه دوستش دارم ...


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:52  توسط عاشق ترین مرد دنیا  |